#هر_دو_باختیم__پارت_230

تا این که مهناز اومد سراغم. اون هیچ حرفی نزد.. ولی خر که نبودم.. کاملا مشخص بود کار توئه! فردا صبح به اندازۀ یه شیر زخمی از دستت عصبانی بودم. اگه میومدم شرکت هر بلایی می تونستم سرت بیارم. برای همین نیومدم. چون اصلا دلم نمی خواست جلوی کارمندات بی ابرو بشی.. ولی به هیچ وجه نمی تونستم بی تفاوت از کنارت بگذرم. باید حالتو می گرفتم. ساعت سه و نیم زنگ زدم به خالقی و باهاش یه قرار گذاشتم در عرض یه ربع همه چیو براش توضیح دادم.. بهش گفتم باید چه چیزایی بگه و چی کار کنه! اونم که چون نوکر حلقه به گوش من و بابامه قبول کرد.

با اخلاقی که ازت شناخته بودم می دونستم در برابر کاری که می خوام باهات بکنم واکنش شدیدی نشون می دی.. تصمیم نداشتم جلوت کوتاه بیام. با خودم گفتم هر طور شده باید تاوان کارتو پس بدی. درسته اون شب با جسارت تو چشمام خیره شده بودی ولی لرزش زیر پوستت نشون می داد از ته دل ترسیدی! نمی دونم چر ا ولی دلم برات سوخت. من با این که مرد بودم در مقابل کاری که مهناز باهام کرده بود کم اوردم.. چه برسه به تو که یه دختر هستی! برای همین بیخیال بوسیدنت شدم. همین طوری تهدیدت کردم که اگه نذاری ببوسمت بلاهای بدتری سرت میارم.. در واقع اون لحظه نمی خواستم مستقیما بفهمی دارم کنار می کشم اونو گفتم.. وگرنه هیچ نقشه ای نداشتم. ولی وقتی رفتم خونه یه نقشه ای به ذهنم رسید! نقشه ای که هم می تونستم توسط اجرا کردنش از دست مهناز راحت بشم هم این که تو تنبیه می شدی!

رفتم با بابا و مامانم صحبت کردم و گفتم از تو خوشم میاد. با خودم گفتم بابام که قبول نمی کنه... ولی در عوض ممکنه به پرو پای تو بپیچه و یه ذره رو اعصابت راه بره.. منم می گم چون من ترنمو دوست دارم با هیچ دختر دیگه ای ازدواج نمی کنم. ولی محاسباتم اشتباه از اب در اومد. من نمی دونستم بابام می خواد تو رو ببینه.. با بابات قرار ملاقات گذاشتم تا با اونم حرف بزنم تا قضیه یه ذره جدی تر بشه! البته یه هدف دیگه هم داشتم اونم حرص دادن تو بود.

به بابات گفتم با بابام تماس بگیره و خودش نظر بابامو بپرسه.. من برای این که باباتو راضی کنم بهش گفتم بابام راضیه. با خودم فکر می کردم وقتی بابات باهاش تماس بگیره بابام می گه من عمرا نمی ذارم دختر تو با پسر من ازدواج کنه.. ولی اون موافقت کرده بود! وقتی دلیلشو ازش پرسیدم گفت ترنم دختر جسوریه.. از این که مثل ادمای ضعیف جلوی من خم و راست نشد خوشم اومد!

اخه می دونی چیه؟ بابای من از ادمایی که پاچه خواریشو می کنن خیلی بدش میاد! ولی تو این کارو نکردی.. محکم جلوش وایسادی!

خلاصه بگم.. تنها دل خوشیم به این بود که تو جواب منفی بدی که این کارو نکردی. ولی بازم خیلی ناراحت نشدم.. یه مدت با هم نامزد می موندیم و بعد از این که مطمئن شدم شر مهناز از سرم باز شده بیخیالت می شدم.. یعنی کاری میکردم تو خودت کنار بکشی! ولی وقتی فرداش دم شرکت دیدم مهناز چه بلایی سر ماشینت اورده یکم ترسیدم.

نه به خاطر خودم به خاطر تو! می دونستم مهناز به همین راحتی دست از سرت برنمیداره! یه حسی بهم می گفت تو دردسر انداختمت. درسته که باحت لج ولج بازی داشتم ولی راضی به این نبودم که دست مهناز بیافتی! خوب می دونستم ممکنه چه بلایی سرت بیاره! برای همین فقط دو راه داشتم.. یا این که خودم همیشه ازت مراقبت کنم یا این که این بازی رو خودم تموم کنم تا تو هم در امان باشی!

مورد دوم که اصلا تو مغزم فرو نمی رفت.. یعنی اصلا نمی تونستم خودمو راضی کنم غرورومو بشکنم ولی می تونستم مدام مراقبت باشم. واسه همین فرداش اومدم دنبالت.

خیلی کم پیش میاد به کسی لطف کنم و وقتی لطف می کنم به شدت انتظار تشکر دارم ولی تو بابت درست کردن ماشینت و این که اومدم دنبالت ازم تشکر که نکردی هیچ.. کلی هم بهم بد و بی راه گفتی.. واسه همین عصبانی شدم و برای این که قدرتمو به رخت بکشم بوسیدمت! به خیال خودم این طوری رامت می کنم.. ولی اشتباه بود... خودم رامت شدم.

با این که از روی علاقه نبوسیدمت ته دلم لرزید. اون شب که مهناز منو بوسید واقعا حالم داشت به هم می خورد ولی در مورد تو این طور نبود! طوری شد که دیگه دلم نمی خواست اذیتت کنم. برای همین از فرداش دیگه باهات کاری نداشتم. برام جالب بود که تو هم دیگه با من کاری نداشتی!!

روز به روز اخلاقم نسبت بهت بیشتر عوض می شد. حتی وقتی روزای جمعه نمی دیدمت دلم برات تنگ می شد! تا این که متوجه شدم مامانم اینا می خوان با توافق با خانوادۀ تو عقدو جلو بندازن! از این موضوع اصلا ناراحت نشدم! نمی دونم چرا ولی یه جورایی از خدام بود زودتر اسمم بره تو شناسنامت!

می تونستم سکوت کنم و چیزی بهت نگم. ولی عند نامردی بود! تو حق انتخاب داشتی. باید می دونستی چه اتفاقی تو راهه تا هر طوری که خودت می خوای جلوشو بگیری.

واسه همین دیروز تصمیم گرفتم بیام باهات صحبت کنم. قبل از این که بیام اینجا رفتم پیش دوستم. همونی که رفته بودم خونش. کم و بیش از ماجراهای اتفاق افتاده با خبر بود. بهم گفت رادین تو عاشق شدی و خودت خبر نداری! گفتم نه این امکان نداره.. من کجا و عشق کجا! بیشتر باهام صحبت کرد. تمام حالت هام رو تو این یه ماه به رخم کشید و با دلیل بهم گفت عاشق شدم.

romangram.com | @romangram_com