#هر_دو_باختیم__پارت_226
بدون این که بهم نگاه کنه گفت: دارم به این فکر می کنم چطور می تونم این افتضاحی که راه انداختم رو درست کنم!
با تعجب گفتم: افتضاح؟! تو داری از چی حرف می زنی؟!!
تازه بعد از این هه مدت بهم نگاه انداخت.
رادین- منظورم راه انداختن قضیه ازدواجه دیگه!
- یعنی الان پشیمونی؟
سرشو تکون داد و گفت: اره خیلی! نباید با هم ازدواج می کردیم! فکر نمی کردم به اینجا برسه!
با تعجب گفتم: واااا... تو که تو خونه یه حرفای دیگه می زدی!! حالا پشمون شدی؟
پوزخندی زد و گفت: تو حرفامو باور کردی؟
"یعنی چی حرفاشو باور کردم؟
" یعنی دروغ گفته که دلشو باخته؟!!
" منِ احمقو بگو که از اون موقع تا حالا همش تو فکر این موضوع بودم!
برای این که بیشتر از این منو احمق فرض نکنه با خونسردی گفتم: نه... از همون اولم می دونستم داری چرت و پرت به هم می بافی!
تو چشمام خیره موند. تصمیم گرفتم این بار نگاهمو ازش نگیرم. باید می فهمید هنوزم می تونم مثل گذشته جسور و سرد باشم.
romangram.com | @romangram_com