#هر_دو_باختیم__پارت_225
" فکر کرده این جا نوکر استخدام کرده که حتی یه سر هم نزد ببینه من اینجا چه غلطی می کنم!!
همه چیز اماده بود. نشستم سر میز و رادینو صدا کردم. ولی نه جوابی شنیدم نه از خودش خبری شد! دوباره صداش کردم و باز هم بی جواب موندم. از اشپزخونه رفتم بیرون.
کمی خم شده بود ارنجشو روی ران پاش بند کرده بود و صورتشو با دستاش پنهان کرده بود. رفتم جلو اروم زدم رو شونش.. یه دفعه از جا پرید! با پریدن اون عقب کشیدم.
در حالی که چشمام از رفتار غیر منتظرۀ رادین گرد شده بود گفتم: خوبی؟ چرا جواب نمی دی؟
- مگه صدام کردی؟
- کم نه! بیا بریم شام امادس!
بعد از گفتن این حرف خودم به طرف اشپزخونه راه افتادم. شام رو در سکوت خوردیم. رادین بیشتر با غذاش بازی بازی کرد تا این که بخوره.
کمک کرد ظرف ها رو شستم! کاری که جداً ازش بعید بود! فکر می کردم در نهایت غرور دوباره به همون مبل لم بده تا من کارا رو بکنم. طبق عادت هر شب که بعد از شام میوه می خوردم یه ظرف میوه شستم و بردم تو حال. رادین بازم تو فکر بود! یه سیب پوست کندم. قطعه ای ازش جدا کردم و گرفتم جلوش.
یکی دو بار چاقو رو جلوش تکون دادم تا حواسش جمع شد. تشکری کرد و سیبو ازم گرفت.
" رادین چش شده؟ چرا انقدر تو خودشه؟!
کنجکاویم اجازۀ بیشتر سکوت کردن رو بهم نداد.
- رادین؟ می شه بگی واسه چی انقدر تو فکری؟
romangram.com | @romangram_com