#هر_دو_باختیم__پارت_223


" نباید عجله کنم... این طوری می فهمه پشت پنجره منتظرش بودم.

منتظر موندم تا خودش زنگ بزنه. بعد شنیدن زنگ چند ثانیه طولش دادم و بعد درو باز کردم. در ورودی رو باز کردم و نشستم روی مبل و یه کتاب باز کردم و خودمو مشغول خوندن نشون دادم.

با شنیدن صداش سرمو از روی کتاب بلند کردم.

رادین- سلام.

با نیم نگاهی جواب سلامشو دادم دوباره سرمو پایین انداختم.

همون طور که سرم پایین بود گفتم: می خوای برات چایی دم کنم.. بیرون سرد بود .. حتما یخ کردی!

- نه احتیاجی نیست... اون قدرا هم سرد نبود.

دیگه حرفی نزدم. چند دقیقه من همین طور به کتاب خیره موندم و تو این چند دقیقه یه بار هم صفحه رو عوض کردم که شک نکنه الکی به کتاب خیره موندم.

درسته که به رادین نگاه نمی کردم ولی حواسم به کاراش بود.. اون هنوز نشسته بود!!

با تعجب سرمو بالا کردم و گفتم: چرا ایستادی؟ خب بشین دیگه!

کاپشنشو در اورد و نشست روی یکی از مبلای تکی. دوباره سرمو پایین انداختم. یه دفعه ته دلم ضعف رفت. یادم افتاد من هنوز شام نخورم.

" از بس فکرم پیش رادین بود یادم رفت!


romangram.com | @romangram_com