#هر_دو_باختیم__پارت_222
- مسئله سر بچه بودن یا بزرگ بودن تو نیست.. مسئله اینه که هنوز مهنازو نشناختی! حداقل اگه منو دم در ببینه به خودش جرأت نمی ده بیاد تو!
" چه خودشم تحویل می گیره!! چرا فکر می کنه کسی ازش می ترسه؟!
بیخیال جواب دادن به خودشیفتگیش شدم و گفتم: این طوری که نمی شه.. می خوای تا صبح اون جا بمونی؟
- اره می مونم... مگه برای تو مهمه که من تو چه وضعیتی باشم؟
- نه نه... اشتباه نشه.. هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین کارو می کردم.. من از این که کسی به خاطر من تو زحمت الکی بیافته احساس مسئولیت می کردم.
- نمیخواد احساس مسئولیت کنی.. شامتو بخور درا رو قفل کن بگیر بخواب.
" من شام بخورم.. بعدم تو یه جای گرم و نرم بگیرم راحت بخوابم ولی یکی دیگه به خاطر من تو عذاب باشه؟!
" نه.. نمی تونم بی تفاوت باشم.
" خوب بلدم چی کار کنم که کاری که می گم رو انجام بده!
- ببین رادین یا برو خونه یا بیا بالا! فقط پنج دقیقه فرصت داری تصمیمتو بگیری.. اگه بعد از پنج دقیقه هیچ کدوم از این کارو نکردی زنگ می زنم پلیس و بهشون می گم یکی خونۀ منو می پاد!
اینو گفتم و تلفنو قطع کردم. از لای پرده زیر نظر گرفتمش. به نظر میومد اساسی کلافه شده. نگاهی به ساعت گوشیم انداختم.. دو دقیقه گذشته بود.
بالاخره از ماشین پیاده شد. در ماشینو محکم به هم کوبید. طوری که صداش از پشت پنجرۀ بسته شنیده شد! بیچاره ماشین!! خورد شد!
رفتم به طرف ایفون که درو باز کنم ولی در حالی که دستم روی دکمه در باز کن بود صبر کردم.
romangram.com | @romangram_com