#هر_دو_باختیم__پارت_221






رفتم پشت پنجره و در کمال تعجب دیدم همون جاس!!

یه نگاه به ساعت انداختم.. هفت بود. فکر نکنم تا شب بمونه.. نهایتا تا یه ساعت دیگه می مونه و می ره.

خودمو سرگرم کردم. ولی هر از گاهی می رفتم دم پنجره و هر دفعه می دیدم رادین هم چنان دم دره!

ساعت نه و نیم شده بود... و هنوز هم رادین دم خونمون بود!!

گوشیمو برداشتم. می خواستم بهش زنگ بزنم ولی مردد بودم.. بالاخره فاصلۀ بین تردید و یقین رو طی کردم بهش زنگ زدم. بعد از سه تا بوق برداشت.

رادین- بله؟

" این که شماره منو دید... چرا با سلام جواب نداد؟! خب پس منم بهش سلام نمی کنم!

- رادین چرا هنوز نرفتی؟!

- چرا انقدر برای رفتن من اصرار داری؟ یه بار گفتی بهت گفتم نمی رم!

- بدم میاد یکی منو بچه فرض کنه!


romangram.com | @romangram_com