#هر_دو_باختیم__پارت_220
- اااا.. فکر می کردم پیش رادین بمونی!
- نه بابا اومدم خونه.. رادین خودش منو رسوند.
- ای بابا پس تنهایی! می خوای یه کاری کنم بر گردیم؟
- نخیر لازم نکرده! شما فقط لطفا یه ذره حواستو جمع کن ببین اگه خبر دیگه شد به ما خبر بده!
با خنده گفت: دیگه چه خبری قراره بشه؟ بقیه خبرا رو شما باید به ما بدین!
با حرص گفتم: زهرمار.. واسه چی می خندی؟ منظورت چی بود؟
شدید تر خندید و گفت: هیچی بابا بیخیال تو الان اعصاب نداری می زنی منو له می کنی! حالا دنبال چه جور خبری هستی؟
- از اینا بعید بخوان همین فردا واسمون عروسی بگیرن و ما رو بفرستن زیر یه سقف!
با جدیدت گفت: نه بابا نگران نباش.. تو این یه مورد دیگه من و رکسانا نمی ذاریم اتفاق بیافته.. اخه تا همین فردا ما نمی تونیم واسه خودمون لباس مناسب واسه عروسی جور کنیم.
یکم سکوت کردم و حرفشو توی ذهنم تجزیه کردم. وقتی دوزاریم افتاد با فریاد گفتم: ترانه می کمشت... باور کن بیای خونه خونت حلاله!
با خنده گفت: شوخی کردم بی جنبه.. من برم دیگه مامان صدام می کنه.. بای!
بدون این که جواب خدافظیشو بدم قطع کردم.
یه نگاه به ساعت انداختم. یه ساعتی گذشته بود. تا الان دیگه حتما رادین رفته!
romangram.com | @romangram_com