#هر_دو_باختیم__پارت_218
- دیروز خودت به مهناز گفتی!!
- دیروز من اینو همین طوری پروندم چون یه جورایی مطمئن بودم برات ادم گذاشته!
" عجب ادم مارمولکیه! طوری گفت که مهناز باور کرد! تازه بعدش به خودش زحمت نداده بگه دروغ گفتم.. دیشب تا حالا من همش تو کف این بودم که یعنی انقدر مهمم که برام مراقب گذاشته؟!
- خیله خب حالا اینا رو ول کن.. می تونی بری خونه. من مراقب خودم هستم.
- من نمی رم تو هم الکی زحمت کشیدی زنگ زدی.. بای.
تا اومدم حرف بزنم بوق اشغال تو گوشم پیچید!
با حرص گوشی رو پرت کردم رو مبل و گفتم: انقدر بمون تا همین جا بمیری!
نشستم پای تلویزیون و خودمو باهاش سرگرم کردم. البته به هیچ وجه حواسم به چیزی که داشت پخش می شد نبود. دیگه خودمو که نمی تونستم گول بزنم.. حواسم کاملا پایین بود.
با صدای زنگ گوشیم یه متر از جا پریدم. گوشی رو مبل کناری افتاده بود. خودمو کش دادم و برش داشتم. ترانه بود.
تازه یادم افتاد این خانم خانما از من جریان عقدو پنهان کرده بود. با عصبانیت تلفنو جواب دادم.
- می کشمت ترانه.. فقط بذار دستم بهت برسه!
ترانه- هوی... چته بابا؟ عوض سلامته؟
- سلام و مرض.. سلام و کوفت...
romangram.com | @romangram_com