#هر_دو_باختیم__پارت_216

اومدم بیرون. با تن پوش حوله ای خودمو انداختم روی مبل و چشمامو بستم.. جای مامان خالی که یه داد و بیداد اساسی سرم راه بندازه. اخه خیلی بدش میومد با حوله خیس بشینی رو مبل.

لحظۀ بوسیدن رادین جلوی چشمم اومد. ناخوداگاه لبخند کم رنگی روی لبم نشست. ولی یه دفعه اخمامو تو هم کشیدم و به خودم نهیب زدم.. نه من نباید به اون موضوع بخندم!!

ولی به محض این که دوباره فکر اون صحنه ها اومد توی ذهنم نتونستم جلوی ورود اون حس شیرین رو به قلبم بگیرم!

" ولی اخه چرا؟ چرا من خوشم اومده؟

" مگه من نبودم اولین بار که رادین توی دفتر بهم نزدیک شده بود حسابی شاکی شده بودم؟

" مگه من نبودم که برای تلافی همون کارش ادرس خونشو به مهناز دادم و خودم و تو این دردسرا انداختم!

" چرا... خودم بودم.. ترنم بهروش.. پس حالا چم شده؟ چرا خوشم اومد از کارش؟

" بین دوراهی گیر کرده بودم.. با این که دوست داشتم ادامه بده جلوشو گرفتم!!

" همۀ اینا به کنار... رادین... رادین چی گفت؟؟ گفت دلشو باخته؟ اونم به من؟!

" اخه مگه ممکنه؟ من و اون با هم دشمن بودیم!

" بودیم؟؟ یعنی حالا نیستیم؟!

از جام بلند شدم و بلند گفتم: اه.. ترنم می شه به این مزخرفات فکر نکنی!

احساس سرما کردم. اخه یکم هوا سرد بود و من اون ریختی نشسته بودم. بالاخره از رو رفتم و لباسامو تنم کردم. یه نسکافه درست کردم و رفتم پشت پنجره. بارون گرفته بود. خیلی برام لذت بخش بود موقع نسکافه خوردن یه هوای سرد بخوره تو صورتم.. کمی درو باز کردم.

romangram.com | @romangram_com