#هر_دو_باختیم__پارت_215


رادین- ولی من کم اوردم! این وسط نه تنها بازیو بلکه دلمو باختم.

بازم گیج و منگ نگاش کردم.. یعنی چی دلشو باخت؟!

" یعنی عاشق من شده؟!

" نه.. نمی تونم باور کنم رادین عاشق شده باشه! اونم عاشق من؟ عاشق کسی که می خواست یه جوری حالشو بگیره؟!

رادین- غرورمو گذاشتم زیر پامو حرف دلمو بهت زدم... لااقل انقدر انصاف داشته باش و بهم نگو هوسباز... چون از این کلمه متنفرم.

شوکه بودم.. اصلا نمی دونستم باید چه واکنشی نشون بدم. فقط با صدای ضعیفی گفتم: می خوام برم خونه.

" درست عین بچه هایی که دارن از یه غریبه فرار می کنن.. انگار نه انگار که بیست و پنج سالمه!

سری تکون داد و گفت: باشه برو حاضر شو می رسونمت.

بدون هیچ حرف دیگه از اتاق بیرون رفت. از ترس این که یهو پشیمون بشه منم سریع حاضر شدم و رفتم پایین.. اخه بدبختی تعادل نداره که!! یهو خر گازش می گیره!

روی مبل نشسته بود. سرشو بین دستاش گرفته بود و چشماشو بسته بود. متوجه حضور من نشد. با یه تک سرفه حضور خودمو بهش اعلام کردم. وقتی سرشو بالا اورد تازه دیدم تو چشماش چه خبره.. غم عجیبی تو چشماش نشسته بود. می تونستم با خودم بگم حرفاش دروغه ولی نمی تونستم این نگاه عجیب و غریب رو انکار کنم. قطعا ساعت ها ذهنمو به خودش مشغول خواهد کرد!

تا رسیدن به خونۀ من هیچ کدوم حرفی نزدیم. بدون این که تعارفش کنم با یه تشکر سر سری از ماشین پیاده شدم.

لباسامو در اوردم و انداختم رو مبل و صاف پریدم تو حموم. هنوزم از بوسه های رادین احساس گر گرفتگی داشتم.. اب سرد رو روی سرم باز کردم. چندشم کرد. ولی خوب بود.. می تونست ارومم کنه.. شاید حرارت بدنم با کمک اون پایین میومد!


romangram.com | @romangram_com