#هر_دو_باختیم__پارت_201
" چرا رنگم پریده؟
" استرس دارم؟
" هول شدم؟... نه اخه برای چی باید هول بشم.. دلیلی برای هول شدن وجود نداره!
" حتما رادین الان می گه حقیقت چیه و مراسم رو به هم می زنه!
" ولی اگه این کارو نکنه چی؟ اون موقع تکلیف چیه؟
تو حال خودم بودم ولی با یه صدایی به خودم اومدم. صدای عاقد بود که داشت اجازه می گرفت تا خطبه عقد رو بخونه. بعد از این که اجازه داده شد اول اون عقد موقت رو باطل کرد. حالا نوبت خطبه عقد دائم بود. قبل از این که موقعیتمو درک کنم دیدم صدای وکیلم گفتن عاقد بلند شد. این بار اول بود. زهره جون با سر خوشی گفت: عروس رفته گل بچینه!
" اره اونم چه گلی!! یه گل از خانواده تابش!
برای با دوم عاقل وکیلم رو گفت و پشت سرش مامانم گفت: عروس رفته گلاب بیاره!
" چرا رادین ساکت مونده؟ چرا حرفی نمیزنه که عقدو به هم بزنه؟!!
بار سوم هم خونده شد. برای اولین بار از این که عروس باید اول بله بگه ناراحت بودم.. اخه همیشه به همه دور و بریام می گفتم این حق عروسه که اول تصمیم بگیره.. ولی الان... الان آرزو می کردم که جای رادین بود. لااقل اون طوری جواب اول با من نبود. اون دل و جرأت بیشتری داشت و با توجه به مسائل پیش اومده جوابی رو که باید بده رو می داد و عقد به هم می خورد ولی من نمی تونستم.
زیر چشمی نگاهی به اطرافم انداختم.
مامانم خیلی خوشحال بود. اینو می تونستم از بند بند اجزای صورتش بخونم. بابام چشماش برق می زد.. تو این چند وقته هم خیلی حالش بهتر شده بود. حتی کمتر دارو مصرف می کرد چون سر و حال تر بود. زهره جون انقدر خوشحال بود که از خوشحالی بغض کرده بود.. برق اشک رو تو چشماش می دیدم. نگاهم روی تابش چرخید. در کمال تعجب دیدم یه لبخند مهربون و زیبا و نایاب روی لباش نقش بسته!! یعنی اونم خوشحاله؟!
romangram.com | @romangram_com