#هر_دو_باختیم__پارت_200
تازه یادم اومد که بعد از ناهار رکسانا برای کمک کردن تو شستن و جمع کردن ظرفا نموند. منم که انقدر سر گرم و کار و کمک به زهره جون شدم نرفتم دنبال دلیلش.
درست نبود فقط رادین اعتراض کنه پس منم معترضانه گفتم: اما این کار شما درست نیست.. شما بدون این که به ما بگین جای ما تصمیم گرفتین!
مادرم- جوونای الان خیلی رک و بی پروا شدن ولی شما دوتا به جوونای الان نرفتین. ما نمی خواستیم اذیت بشین برای همین این کارو کردیم و این تصمیمو گرفتیم.
رادین- اما لااقل می تونستین قبل از این که کاری کنین به ما بگین.
زهره جون- خب اگه بهتون می گفتم که دیگه سورپرایز نمی شدین!
رادین- اما ما می خواستیم بهتون بگیم...
حرف رادین با صدای زنگ نیمه کاره موند. لبخندی روی لب همه نشست.
تابش- فکر کنم عاقد اومد... بچه ها شما برین بالا تا من درو باز می کنم.
رادین- اما بابا...
زهره جون پرید وسط حرفشو گفت: بسه دیگه رادین.. باشه بابا فهمیدیم خجالت کشیدین.. حالا زود باشین برین بالا.
با دستش ما رو به طرف پله ها هول داد. مجبور شدیم از پله ها بریم بالا. با هدایت دست خودشون هم نشستیم روی صندلی. به رادین نگاهی انداختم. اخماش حسابی تو هم بود. دستشو محکم مشت کرده بود. اونقدر محکم که دستش سفید شده بود.
" یعنی انقدر عقد با من براش عذاب اور بود که به این حال و روز افتاده بود؟!
نگاهم روی سفره عقد ساده چرخید. از آینه ای که رو به روم بود نگاهی به خودم انداختم. با این که آرایش کم رنگی داشتم می شد رنگ پریدگی صورتم رو تشخیص داد.
romangram.com | @romangram_com