#هر_دو_باختیم__پارت_191


ببین ترنم.. اگه عقد بشیم و اسممون وارد شناسنامۀ هم بشه کلی مشکل دیگه برامون پیش میاد.. مخصوصا برای تو.. تو یه دختری.. احتمالا برات دردسر می شه. اون وقت یا مجبور می شی باهام زندگی کنی یا باید با مشکلات بعدی کنار بیای. تازه اگه بتونیم از هم جدا بشیم.

سرمو انداختم پایین و به فکر فرو رفتم.

" اگه بابام بفهمه خیلی از دستم ناراحت می شه!

" ای خدا .. اخه چرا بدون در نظر گرفتن خانوادم همچین کاری کردم؟ چرا فکر کردم این کار عواقبی نداره؟ چر افکر کردم رادین بیخیال می شه و عقب می کشه؟ من که اخلاق اونو دیده بودم... یه جورایی می دونستم اون کنار بکش نیست... پس چرا برای خودم همچین دردسری درست کردم؟!

" تازه از طرفی بابا مشکل قلبی داره.. ممکنه با فهمیدن حقیقت و وارد شدن حتی یه شوک کوچیک هم بهش اسیبی برسه.. اون وقت من چطور می تونم خودمو ببخشم؟!

" از طرفی هم نمی تونیم این بازی رو ادامه بدیم... عواقبی که رادین می گه کاملا درسته!

با گرمی دستی که زیر چونم نشست سرمو بالا گرفتم. سر انگشتاشو به روی صورتم کشید. خیسی روی صورتم پخش شد. با تعجب دستی به پای چشمانم کشیدم.. کی گریم گرفته بود؟!!!

با مهربونی بی سابقه ای گفت: پاشو برو به صورتت یه اب خنک بزن یه کم اروم بشی تا یه تصمیم درست با هم بگیریم.

کاری رو که گفت انجام دادم. خنکی اب حالمو بهتر کرد. دست خیسمو روی گردنم کشیدم. نگاهی به خوردم توی اینه انداختم. چون با شدت ابو به صورتم زده بودم جلوی موهام خیس شده بود و ریخته بود توی صورتم.. کمی مرتبش کردم.

دوباره به سالن برگشتم. کنار پنجره ایستاده بود و دستاشو تو جیبش کرده بود. رفتم پشت سرش ایستادم. بازم متوجه من نشد! جدیدا این طوری شده بود.. قبلا حتی به بی سر و صدا ترین شکل ممکن می رفتم پشت سرش متوجه می شد ولی این چند وقت اخیر حتی وقتی در هم می زدم بازم متوجه حضور من نمی شد!! توی افکارش غرق بود. با صدام به خودش اومد.

- رادین من نمی تونم این کارو بکنم.. بابای من مریضه.. ممکنه با فهمیدن حقیقت حالش بدتر بشه!

به طرفم برگشت. از اون همه غرور و خودخواهی تو چشماش خبری نبود. دستشو از تو جیبش در اورد. دستمو گرفت و منو به طرف خودش کشید. کاملا مقابلش قرار گرفتم.


romangram.com | @romangram_com