#هر_دو_باختیم__پارت_190

- بهتره بگی هنوز نیستیم!

بازومو از تو دستش بیرون کشیدم و عقب رفتم و گفتم: منظورت چیه؟

- دیشب بابا اینا در مورد عقد دائم باهام حرف زدن! گفتن تصمیم دارن عقدو جلو بندازن!

با صدای جیغ مانندی گفتم: چـــــــــــــی؟؟!! جلو بندازن؟!! آخه برای چی؟؟!

شونه ای بالا انداخت و گفت: گفتن با خانواده تو هم صحبت کردن.. اونا هم مشکلی نداشتن!

- ببینم کسی نمی خواد این وسط نظر ما رو هم بپرسه؟!

- اونا فکر می کنن ما از روی خجالت رومون نمی شه حرف دلمونو بزنیم.. فکر می کنن ما دلمون می خواد زودتر با هم رسمی عقد بشیم.

- اخه چرا همچین فکری می کنن؟ تو فقط یه ماهه که اومدی خواستگاری من! یعنی فکر می کنن من انقدر هولم؟؟

کلافه گفت: نمی دونم.. به خدا منم مثل تو شوکه شدم. شاید بابام می خواد با این کار زودتر از دست گیر دادن های عموم برای به هم زدن این ازدواج خلاص بشه! در ضمن دور از قضیه عقد من نگران تهدید های مهنازم هستم. نمی خوام بلایی سرت بیاره!

" چی نگران منه؟

" اخه برای چی؟! اون باید از خداشم باشه من عذاب بکشم!

برای دور کردن افکارم چند بار سرمو تکون دادمو گفتم: فکر کردی گفتن به خانواده هامون راحته؟

- می دونم سخته ولی خربزه خوردیم باید پای لرزشم بشینیم!

romangram.com | @romangram_com