#هر_دو_باختیم__پارت_188
بالاخره دست از خندیدن کشید و همون طور که به خاطر زیاد خندیدنش نفس نفس می زد بریده بریده گفت: حرفای خنده داری... می زنی مهناز... این اخری دیگه ...خیلی باحال بود!! فکر کن.. بابای من.. محمود تابش.. به تو التماس کنه!! مهناز جدیدا خیلی تو هپروت سیر می کنی! نکنه چیزی خوردی اومدی این جا؟!
مهناز با حرص گفت: فعلا که تو و بابات تو هپروت سیر می کنین که نمی دونین دارین چی کار می کنین!
بعدم نگاهی به اون یارو که باهاش اومده بود انداخت و با سرش بهش اشاره کرد که وقته رفتنه. اون پسره هم چند قدمو در حالی که تو چشمای رادین زل زده بود عقب عقب رفت و بعد برگشت. با رفتنشون نفسمو پر صدا به بیرون فرستادم. نگاهی به رادین انداختم. تو خودش بود. به یه نقطه از زمین خیره شده بود.
با صدای شاکیم از افکارش خارجش کردم.
- معلوم هست این دختره این جا چی کار می کرد؟!
نگاه بی تفاوتی بهم کرد و رفت روی یکی از مبلا نشست. سرشو به پشتی مبل تکیه داد و چشماشو بست. از این بی تفاوت بودنش حرصم گرفت. رفتم رو به روش ایستادم و با حرص گفتم: با تو بودما! گفتم مهناز این جا چی کار میکرد؟
همون طور که چشماش بسته بود گفت: ظاهرا دلش می خواد اونم تو بازی ما شرکت کنه!
از حرفش سر در نیوردم. دستمو به کمرم زدم و گفتم: می شه عوض معما درست کردن واسه من واضح تر حرف بزنی!
تکیه سرشو برداش و چشماشو باز کرد و نگاهشو به من دوخت.
رادین- واضح نبود؟!!
تنها جوابش سکوت پر از خشم من بود!
رادین- ولش کن.. بیا بشین می خوام حرف بزنم باهات!
روی مبل دو نفره نشسته بود. یعنی برم کنارش بشینم؟ وقتی بلاتکلیفیمو دید با دست به کنار خودش اشاره کرد و گفت: معطل چی هستی؟ بشین دیگه!
romangram.com | @romangram_com