#هر_دو_باختیم__پارت_187
رادین پوزخندی زد و گفت: یه پیشنهاد دارم برات! یه سر برو پیش بابام شاید تونستی دوباره یه جوری راضیش کنی.
پوزخندی زد و گفت: تنها ادم عاقل تو خانوادتون بابات بود که متأستفانه احمق بودن بقیتون رو اونم تأثیر گذاشته!
رادین کمی جا به جا شد و گفت: تو به کی می گی احمق!
مهناز هم با جرأت تو چشماش زل زد و گفت: به تو.. به خواهرت... به مامانت!
فکر می کردم رادین با این حرف مهناز عصببانی می شه ولی کاملا خونسرد بود. نه این که خودشو خونسرد نشون بده ها!! نه.. کلا اروم بود!
رادین ابروهاش رفت بالا و گفت: نه بابا انقدر با جرأت شدی که به خانواده من می گی احمق؟! عجیبه واقعا!! تا چند روز پیش بابام رو عاقل ترین ادم دنیا می دونستی.. حالا چی شده نظرت تغیر کرده؟
پوزخندی زد و جواب داد: اخه اون موقع بابات تشخیص می داد چه کسانی در شأن خانوادش هستن... ولی ظاهرا حالا دیگه قوۀ تشخیصش رو از دست داده.
رادین- ببینم اینا رو حاضری جلوی خودشم بگی؟
مهناز- معلومه که حاضرم... فکر کردی ازش می ترسم؟!
رادین با خونسردی گفت: نه... فقط دیدم قبلا خیلی پاچه خواریشو می کردی گفتم شاید هنوزم همین طور باشی!
مهناز سری بالا انداخت و گفت: دیگه از این خبرا نیست... کاری می کنم که بابا جونت برای این حاضر بشم با تو ازدواج کنم بهم التماس کنه!
رادین خندۀ بلند و نسبتا طولانی کرد. مهناز حسابی حرصش گرفته بود... منم همین طور! اخه چطور می تونست تو این موقیعت این طوری بخنده؟! اصلا این خنده به این بلندی چه دلیلی داره؟!!
romangram.com | @romangram_com