#هر_دو_باختیم__پارت_185
با اخم گفتم: منظورت چیه؟! چرا نباید پیدا کنم؟!!
لبخندی زد و گفت: من نمی دونم.. باید از همون اقا که با من اومده بپرسی! ( با ابرو به پشت سرم اشاره کرد )
تا برگشتم دیدم یارو که یه پسر جوون حدود بیست و هفت یا هشت سال بود داره اروم اروم به طرفم میاد. سعی کردم خودمو نبازم.. ولی نمی تونستم بی حرکت بمونم.. همون طور که قدم به قدم با اون پسره عقب می رفتم گفتم: چی تو فکر کثیفت می چرخه مهناز؟
قهقۀ بلندی زد و گفت: عزیزم بهت اخطار دادم که از رادین فاصله بگیری ولی تو گوش نکردی!
با این که تقریبا ترسیده بودم با پررویی گفتم: خب حالا که چی؟ دور نشدم می خوای چی کار کنی؟
بر خلاف لحن پر تنش من مهناز با ارامش گفت: عجله نکن الان می فهمی.
مسیرمو به سمت در دستشویی تغییر دادم. امیدوارم رادین فهمیده باشه مهناز اینجاس.. حتما فهمیده.. کر که نیست صداشو نشوه.. ولی نکنه به کمکم نیاد؟ اصلا نکنه این یه نقشه از طرف خودشه تا از دست من راحت بشه؟
با این فکر سر جام میخ شدم. پوزخندی که روی لب پسره بود پر رنگ تر شد. دستامو مشت کردم.. فقط حاضر بودم پسره بیاد جلو تا یه مشت بزنم تو چشمشو بعد فرار کنم به سمت در ورودی! مهناز برای این حرص منو بیشتر در بیاره بلند بلند می خندید. یه دفعه با یه چیز صدای این خندۀ مزخرفش قطع شد.
صدای باز شدن قفل در دستشویی بود که باعث شد مهناز اروم بگیره. جرأت نداشتم برگردم. می ترسیدم برگردم و ببینم رادینم با یه پوزخند داره بهم نگاه می کنه.
تمام تنم می لرزید تا صدای رادین بلند شد.
رادین- این جا چه خبره ترنم؟ این اشغال این جا چی کار می کنه؟
با شنیدن این جمله کمی اروم شدم. مهناز از جاش بلند اومد جلو تر.
romangram.com | @romangram_com