#هر_دو_باختیم__پارت_179
پدرم- ترنم پرسیدم حرفت چه معنی داشت؟
اخمم از هم باز شد و جاشو به کمی اضطراب داد. زورکی لبخندی زدم و گفتم: هیچی بابا.. منظوری نداشتم.. فقط می خواستم بگم انقدر حیا دارم که در مورد این مسائل با شما حرف نزنم.
با این حرفم کم کم لبخند مهمون لباش شد.
" وای.. خرابش کردم.. خب ترنم می مردی همون موقع زبون باز می کردی و می گفتی منظورم اینه که از رادین متنفرم... ولی حیف.. نمی شد بگم!
پدرم- باباجون این که تو حرف دلتو به ما بزنی بی حیایی نیست! تو این جور مسائل بهتره جوونا با خانواده هاشون رو راست باشن تا این که بخوان یه چیزو پنهان کنن... حالا که خدا رو شکر هم تو و هم رادین به خوبی تونستین حرف دلتون رو بزنین و به دیگران بفهمونین بدون این که کسی رو ناراحت کنین.
دیگه سکوت کردم.. حرفی نداشتم بزنم..
" چی می خواستم بگم چی از دهنم پرید بیرون! خوش به حال ترانه... به اندازۀ من پررو نیست ولی خیلی باسیاسته.. هیچ وقت کم نمیاره!
مادرم- حالا برای چی اینا رو پرسیدی؟
" شاید بتونم با این سؤالی که مامان پرسید یه جوری بحثو بکشونم اون جایی که دلم می خواد!
قیافۀ ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم: والا چی بگم مامانی! یه جوریم.. دلم شور می زنه. احساس می کنم انتخابی که کردم درست نبوده.
مامانم لبخندی زد و گفت: عزیز دلم نگران نباش.. این اتفاقا طبیعیه... حالا تا وقتی که عقد دائم کنین همین طور این حالت ها رو داری. منم وقتی می خواستم ازدواج کنم از این برنامه ها داشتم... یادمه بعد یه هفته که جواب مثبت دادم خانوادم رو اجبار کردم که زنگ بزنن خونه بابات اینا و بگن ما منصرف شدیم.. دختر ما قصد ازدواج نداره.
در حالی که چشمام از حرفای مامانم گرد شده بود گفتم: مامان پس چرا قبلا اینا رو بهم نگفته بودین ؟!
romangram.com | @romangram_com