#هر_دو_باختیم__پارت_175
می خواستم بگم تو کم اوردی خودت هم تمومش کن ولی ترسیدم دوباره بخواد کاری کنه.. واسه همین سکوت رو ترجیح دادم. اروم سرشو عقب برد. چند قدم رو در حالی که تو چشمام خیره بود عقب عقب رفت و بعد هم وارد اتاقش شد.
" فردا شب؟! من چطوری تو این وقت کم بگم با این عروسی مخالفم.حتما بابا اینا بد جور از دستم شاکی می شن.
" شیطونه می گه برم بگم گور بابای هر اتفاقی که قراره بیافته.. من کنار نمی کشم!
" شیطونه غلط کرد می گه! شیطونه() زیادی خورده که همچین حرفی می زنه!
" باید تمومش کنم..ادامه بازی به نفعم نیست.. رادین وقتی بگه کاری رو می کنم... قطعا اون کارو می کنه!
ای کاش لااقل ترانه خونه بود. برعکس همین امشب که من لازمش دارم رفته خونه دوستش که با هم درس بخونن.
" ای بابا کسی نیست به من بگه من ترانه آدمته که این طوری می خوای در اختیارت باشه؟!
نگاهی به بابا که داشت با دقت روزنامشو ورق می زد انداختم.
" خب این از بابام... کلا تو افکار خودش غرق شده!
" من نمی دونم حکمتش چیه! بابای من که از صبح خونس و وقت داره روزنامه بخونه ولی قیقا می ذاره لحظه ای که دور هم جمع می شیم می شینه به روزنامه خوندن!!!
romangram.com | @romangram_com