#هر_دو_باختیم__پارت_176
به مامانم که داشت سیب پوست می کند و همزمان نگاهی هم به سریال تلویزیون می نداخت نگاه کردم.
" مامانم هم که اصلا حواسش نیست.
" حالا می دونی جالبش کجاس؟ فردا که ازش بپرسی سریال چی شد با کمال خونسردی لبخندی می زنه و می گه تموم شد دیگه! تازه اگه خیلی بخواد زرنگ بازی در بیاره و بشینه به تعریف کردن یه دفعه شخصیت های یه فیلم دیگه رو میاره تو یه فیلم دیگه!!
" اخه اگه بخوام حرف بزنم این وسط می شم پارازیت برای هر دوشون!! حالا چی کار کنم؟ چطوری بهشون بگم من رادینو نمی خوام؟!
" شاید بهتر باشه مثل ادم همه چیو براشون بگم و خلاص بشم!
" ولی نه... اگه این کارو بکنم قطعا بد فرم از دستم شاکی می شن!
" چقدر ترانه بهم گفت نکن نمی تونی از زیرش فرار کنی ولی من احمق گوش نکردم.
- چیه؟ چته مثل مرغ پر کنده می مونی؟
با تعجب به بابام نگاه کردم و گفتم: چی؟ چی گفتین؟
پدرم روزنامشو تا کرد و گذاشت روز میز و گفت: فکر کردی من حواسم بهت نیست! پدر اون انگشتا در اومد.. لطیف تر باهاش برخورد کن!
نگاهی پر از بهت به انگشتام انداختم و دوباره با همون نگاه به بابام خیره شدم.
بابام پوفی کرد و گفت: بابا از انگشتا بیا بیرون.. چیزی می خوای بگی؟
یکم هول شدم. اخه بابا از کجا فهمید من می خوام چیزی بگم!!!!!
romangram.com | @romangram_com