#هر_دو_باختیم__پارت_172

پوزخندی زدم و گفتم: حتما انتظار تشکر هم دارین؟!

کمی سرشو کج کرد و گفت: معمولا وقتی یه نفر برای ادم کار خوبی انجام می ده تشکر می کنن.

با حرض گفتم: اون یه نفر می تونست سر خود و بدون اجازه کاری انجام نده که انتظار تشکر هم نداشته باشه!

ابروش رفت بالا و گفت: بدون اجازه؟ مثل این که یادت رفته الان اجازه تو هم دست منه!

دستمو زدم به کمرمو گفتم: اجازه من دست توئه؟! چرا اون وقت؟!

- ترنم جان در قانون دین اسلام اختیار خانم یا دست پدرشه یا دست همسرش!

- خب... من در این قانون جایی برای تو نمی بینم.

- لازم نیست تو ببینی ... خودم می دونم زنمی.. همین کافیه!

انگشت اشارمو به سمتش گرفتمو گفتم: ببین انقدر زنم زنم نکن..من و تو هیچ شباهتی به زن و شوهر ها نداریم.. فهمیدی یا نه؟!

اینو گفتم و بدون این که منتظر حرف دیگه ای از سمت اون باشم وارد شدم. پله ها رو سریع بالا رفتم. محافظ روی در هنوز بسته بود. پس یعنی هنوز الهام نیومده ... سریع تر از همیشه محافظ رو باز کردم. سریع وارد شدم. تصمیم داشتم رادینو بذارم پشت در ولی نشد. پاشو گذاشت لای در و نذاشت در بسته شه بعدم با یه حرکت هولش داد و بازش کرد.

" خب از قدرت یه مرد چیزی غیر از اینم انتظار نمی ره!

اومدم بی اعتنا بهش به طرف اتاقم برم که بازومو گرفت. اول درو بست. بعد منو درست مقابل خودش نگه داشت. تمام این اتفاقا فقط در عرض چند ثانیه افتاد. خدایی خیلی تیزه!!

خواستم بازومو ازاد کنم که نذاشت. تازه اون یکی بازوم رو هم گرفت. بازوهامو تکونی دادم ولی ولش نکرد. احساس می کردم استخونام زیر فشار دستش داره خورد می شه!

romangram.com | @romangram_com