#هر_دو_باختیم__پارت_167


در حالی که یه پوز خند روی لبش بود گفت: عزیزم مگه قرار نبود بری؟ پس چرا هنوز اینجایی؟!

قبل از این که من من جوابی بدم صادقی گفت: هر چهار چرخ ماشینشونو پنچر کردن.

نگاه رادین طرف ماشین من چرخید. یه دفعه رنگ نگاهش عوض شد. در کمال تعجب کمی نگرانی رو تو نگاش دیدم.

با اخم گفت: کسی رو این اطراف ندیدی؟! کسی که باهات مشکلی داشته باشه؟

طلبکارانه گفتم: ببخشید کار هر کی بوده قبلش منو خبر نکرد که ببینمشون!

" نمی دونم این بدبخت این وسط چه گناهی کرده بود که باهاش این طوری حرف می زدم!!

مونا- اما همین الان من مهناز رو اون ور خیابون دیدم.

رادین اخمش بیشتر شد و گفت: مهناز؟ دختر عموی من؟!

یاوری- اره.. منم دیدمش!

رادین- ترنم... مهناز به تو حرفی زد؟

" اه حالا باید به این جواب پس بدم.

نگاه چپ چپی به مونا که دهن لقی کرده بود انداختم و گفتم: باید باهاش حرف می زدم؟ من اصلا اونو ندیدم.. مونا و اقای یاوری هم ممکنه اشتباه کنن.


romangram.com | @romangram_com