#هر_دو_باختیم__پارت_165


شونه ای بالا انداخت و گفت: بودن کنار تابش این دردسرا رو هم داره! رادین دشمن زیاد داره!!

بدون این که خودم بخوام با این حرفش زدم زیر خنده. بعد از این که خوب خنده هامو کردم به قیافۀ عصبانیش نگاهی انداختم.

با یه پوزخند گفت: نمی دونستم انقدر اسم تابش برات مضحکه!

" فکر کرده خیلی زرنگه... می خواد از من آتو بگیره بده دست تابش اینا!

- عزیزم اسم تابش مضحک نبود... طوری حرف می زنی که انگار رادین تابش کاره ای تو این مملکته که کسی بخواد اذیتش کنه!

تازه فرض کنیم حرف تو درست باشه و رادین دشمن زیاد داشته باشه... دشمنای رادین با من چی کار دارن؟!

تک خنده ای کردم و ادامه دادم: می دونی یاد چی افتادم؟ یه زمانی وقتی بچه بودم وقتی بی موقع از مامانم می خواستم منو ببره پارک بهم می گفت مامان جان الان پارک لولو داره نمی شه بریم! یه جورایی می خواست منو بترسونه.. حالا نقل حرفیه که تو به من می زنی! ولی عزیزم من دیگه بچه نیستم.

" یه جورایی بهش گفتم خر خودتی!

- از ما گفتن بود... خود دانی!

با صدای بچه های شرکت به عقب برگشتم. همه بودن الا رادین. حتما مونده بود درو قفل کنه. وقتی مجدد به سمت جلو برگشتم مهناز رو جلو ندیدم. کمی سر چخوندم و دیدم داره اون طرف خیابون در ماشینشو باز می کنه.

" بله منم جای تو بودم فرار می کردم.. خودتم خوب می دونی اگه رادین این جا ببینت رسما لهت می کنه.




romangram.com | @romangram_com