#هر_دو_باختیم__پارت_164

مهناز با یه پوزخند گفت: چرا فکر نمی کردی عزیزم؟ الان دیگه فامیل شدیم! قطعا بیشتر همو ملاقات می کنیم.

با همون لبخند سرمو تکون دادم و گفتم: بله ولی نه وسط خیابون و جلوی شرکت!

به حالت مسخره قیافشو محزون کرد و گفت: عزیزم منو ببخش که این جا مزاحمت شدم... اخه شمارتو نداشتم که بخوام باهات جای دیگه قرار بذارم. واسه همین جلو شرکت اومدم دنبالت!

" اره جون خودت.. اگه میخ واستی شمارمو تو سه سوت به دست میوردی!

منم مثل خودش به مسخره قیافمو محزون کردم و گفتم: ای وای متأستفم گلم... نمی تونم باهات بیام.. یه ادم بی شعور ماشینمو پنچر کرده باید بمونم تکلیف ماشینمو روشن کنم.

یه ابرو شو بالا داد و گفت: یعنی دعوت منو رد می کنی؟

سرمو تکون دادم و گفتم: متأستفانه مجبورم!

نفسشو پر صدا داد بیرون.. احتمالا از حرص بود.

مهناز- باشه بیرون نمی ریم.. ماشین که نداری.. می رسونمت خونه.

- عزیزم مثل این که متوجه نشدی من چی گفتم!! گفتم می خوام بمونم تکلیف ماشینمو روشن کنم.

با زیرکی گفتم: راستی مهناز جان.. شما اون ور خیابون بودی احیانا متوجه نشدی کسی بیاد سراغ ماشین من؟

با حرص گفت: عزیزم من مأمور خیابون نیستم... شاید یکی می خواسته بهت هشدار بده!

چشمامو ریز کردم و گفتم: مثلا کی؟

romangram.com | @romangram_com