#هر_دو_باختیم__پارت_160


می خواستم کلیدو بدم به مونا تا اون اخرین نفر بره و فردا هم زودتر بیاد درو باز کنه ولی دیدم مونا راهش از همه دورتره. اگه بخواد فردا خودشو برسونه باید خیلی زود بیدار بشه.. برای همین دلم نیومد این کارو بهش بسپرم.

لبخند بی جونی زدم و گفتم: کاری نداشتم عزیزم.. فقط از اتاق اومدم بیرون دیدم نیست تعجب کردم.

از اتاق مونا اینا بیرون اومدم... حسابی کفری شده بودم از دست الهام.. اخه این بچه بازی یعنی چی؟! حالا دیگه چاره ای ندارم جز اینکه خودم بمونم درو قفل کنم.

روی یکی از صندلی های هال ولو شدم و سعی کردم با منحرف کردن ذهنم عصبانیتمو کم کنم.. یه دفعه یه فکر توپ به ذهنم رسید. ناخودآگاه بشکنی زدم و لبخندی از فکرم روی لبم نشست. رفتم سمت اتاقی که مال رادین و صادقی و سلطانی بود.

- خسته نباشید بچه ها!

سلطانی و صادقی تشکر کردن.

رو کردم به رادین و با زرنگی ادامه دادم: اقای مهندس می شه خواهش کنم امشب شما درو قفل کنین؟

با تعجب اشاره ای به خودش کرد و گفت: من؟؟!! من قفل کنم؟

- بله.. خانم قاسمی رفتن.. من خیلی سرم درد می کنه.. از طرفی هم خونه کار دارم.. باید برم. گفتم از شما بخوام این کارو انجام بدید!

از تعجب خارج شد و کمی گردنشو کج کرد و گفت: عزیزم مگه قرار نبود با هم بریم و بیایم؟!

" ای مرضو عزیزم... زهرمارو عزیزم... دلم می خواد محکم بزنم تو دهنش با این حرف زدنش.

" اگه منم که می دونم چی بگم کم نیارم!


romangram.com | @romangram_com