#هر_دو_باختیم__پارت_159

ساعت چهار و نیم بود. نمی خواستم رفتنم با رفتن رادین یکی بشه. الان دیگه وقت مناسبی برای رفتن بود. کیفمو برداشتمو از اتاق بیرون رفتم. با جای خالی الهام رو به رو شدم!! کیفشم به صندلیش اویزون نبود... همیشه می ذاشتش همون جا!حتما رفته پیش بچه ها کیفشم برده!

کیفمو گذاشتم رو میز..اول رفتم سمت اتاق مونا که با یاوری مشترک بود. شاید رفته باشه پیش اون. اما در کمال تعجب دیدم اون جا هم نیست!!

- خانم مهدوی نمی دونی خانم قاسمی کجاس؟!

مونا با تعجب گفت: مگه نیومد بهت بگه؟!!

کنجکاوانه گفتم: چیو؟!

- همین که داره می ره رو دیگه؟

با تعجب گفتم: مگه رفت؟!

سرشو تکون داد و گفت: اره.. امشب خواهرش مهمون داشت.. گفت باید زودتر بره! یعنی نیومد پیشت؟!

سری به نشانه نه بالا انداختم.

مونا- عجیبه.. اخه چرا؟!

خیلی خوب می تونستم حدس بزنم دلیل این کار بچگانش فقط یه چیز می تونه باشه.. اونم حتما پنهان کردن قضیه ازدواج مزخرفم با رادین بود دیگه!

با حرص گفتم: نمی دونم فردا از خودش بپرس!

- حالا اگه کاری از دست من بر میاد بگو انجام بدم!

romangram.com | @romangram_com