#هر_دو_باختیم__پارت_158
- خب پس چرا نمی خوای بچه ها بفهمن؟ مگه نگفتی همه چی رو تو این بازی به جون می خری؟
" اه.. حالا چی بگم؟ چطوری از دست جواب دادن بهش فرار کنم؟
تنها جوابم سکوت محض بود.
رادین- تو که این بازیو شروع کردی باید بقیه اتفاقات مربوط به این بازی رو هم به جون بخری.
بدون این که به من اجازه حرکت دیگه ای بده سریع از اتاق خارج شد. پشت سرش خارج شدم که بازم تمام تلاشم رو بکنم تا فعلا چیزی به کسی نگه.
بچه ها شیرینی رو باز کرده بودن. رفت کنار صادقی ایستاد. یه شیرینی هم خودش برداشت و یه گاز کوچیک بهش زد. رو کرد به من گفت: خانم مهندس میل نمی کنید؟ شیرینی عروسی خودمونه ها!
با این حرف همۀ بچه ها از هر کاری که داشتن می کردن متوقف شدن. انگار یکی با ساعت برنارد اینا رو متوقف کرده بود. حتی پلکم نمی زدن.
رادین- چتون شد بچه ها؟ یعنی انقدر خبر ازدواج من با خانم بهروش براتون شوکه کننده بود؟!
با صدای افتادن شیرینی توجهم به سمت الهام جلب شد. هون طور که دستش رو هوا خشک شده بود شیرینیش از دستش افتاده بود. کم کم دهان بازش بسته شد و پیشونیش به اخم نشست و سرشو پایین انداخت. صادقی زودتر از بقیه به خودش اومد.
صادقی- به به.. مبارک باشه! ( رو به من) تبریک می گم خانم مهندس.
با یه لبخند کاملا تصنعی تشکر کردم. کم کم بچه ها به خودشون اومدن و تبریک گفتن. همه به غیر از الهام. غیر از اینم انتظار نداشتم... قطعا الان اگه می تونست سرمو جدا می کرد!
...............................
romangram.com | @romangram_com