#هر_دو_باختیم__پارت_152
مامان و بابا با عذرخواهی از جاشون بلند شدن و با من اومدن تو اتاق.
پدرم- بابا جون چی کارمون داشتی؟
خیلی رک گفتم: شما نظرتون در مورد این وصلت چیه؟
پدرم- ببین بابا جون.. رادین پسر خوبیه... نظر ما مساعده.. ولی بازم هر تصمیمی خودت بگیری ما بهش احترام می ذاریم.
" گاهی از این که انقدر خانوادم روشن فکرن حرصم می گرفت.. خب چی می شه شما هم یه ذره سر دخترتون سخت گیری کنین؟ یه ذره غیرت به خرج بدین؟!
وقتی دیدم خانوادم انقدر بیخیالن گفتم: پس اگه اجازه بدین من جواب مثبتو بدم؟
مادرم- هر طور خودت صلاح می دونی دخترم.. من و پدرت که نظرمون رو دادیم.
هر سه با هم به سالن برگشتیم. همۀ افراد توی سال رو یه بار از زیر نظر گذروندم. تابش و زهره خانم اروم بودن. رکسانا و ترانه کمی اضطراب داشتن. فکر کنم رکسانا هم از اصل مطلب این خواستگاری خبر داشت. رادین هم پیروزمندانه منو نگاه می کرد. شاید فکر می کرد قراره جواب منفی بدم.
یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم.
- من با خانوادم حرف زدم... اگه جمع موافق باشه جوابم رو بگم.
رادین کاملا رو من زوم کرده بود. البته همه روم زوم بودن ولی رادین چند برابر.
سرمو انداختم پایین و گفتم: من جوابم مثبته!
romangram.com | @romangram_com