#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_99

صدای هق هق گریه آیناز هم بلند شد

واس اینکه حال و هوامون عوض بشه به شوخی رو بهش گفتم_هی ..چرا گریه میکنی باز ماهان میاد میگه تقصیر توبود....یقمو میچسبه..

آیناز لبخندی زد_دیگه نمیذارم مااهان اذیتت کنه...

خودم مثل یه....

یه خواهر پشتتم

لبخندی ب روش زدم

آیناز به ظرف اشاره کرد_بخور سرد میشه...

مشغول خوردن غذا شدم

_آیناز یه سوال...

آیناز همینجور که زل زده بود به من و حرکاتم میشمرد هومی گفت

_تو پدرت دعوات نمیکنه چپ و راست میای پیش من؟؟

هرچی باشه از نگاه اونا من یه پسرم...

آیناز خونسرد گفت_نه..چون این روابط تو خونه ما عادیه

درضمن پدرم مسافرته و خونه نیست...

_آها...

آیناز آهی کشید_من هیج دوستی ندارم ...

یعنی کلا از گرم گرفتن با پسرا خوشم نمیاد

ولی ماهان اندازه موهای سرش دوست دختر داره...

اگه یه روزی با یه دختر تو خونه دیدیش تعجب نکن

با دهن باز به حرفای آیناز گوش میکردم

و نفرتم نسبت به ماهان بیشتر و بیشتر میشد

بعد از رفتن آیناز به اتاقم رفتم

لباسم از تنم کندم

romangram.com | @romangram_com