#هانا_پسر_تقلبی_پارت_98
لبخندی زدم_یعنی به پدرت نمیگی؟؟
آیناز جلو تر اومد دستش روی شونم گذاشت_نه..مگه دیونم دوست به این خوبی رو از خودم دور کنم
محکم در آغوشش گرفتم که صدای معترض آیناز بلند شد_اگه پسر بودی اینجوری بغلم میکردی بیشتر حال میکردم
الان که میدونم دختری بهم نمیچسبه....
با کف دست به پیشونیش زدم_کوفت منحرفه بدبخت
آیناز پقی زد زیر خنده_ واقعا باعث تعجبم بود پسر به این ظریفی و خوشکلی باشه....
اخه بیشتر پسرا غول هستن
آیناز دستم گرفت کشید وادار کرد پشت میز بشینم_خب بیا هم غذاتو بخور هم همه داستان زندگیتو برام تعریف کن...
با ذوق دستاش بهم کوبید_باید زندگی جالبی داشته باشی...
تمام عمرت مثل پسرا زندگی کنی نه؟؟؟
خیلی سرد جوابشو دادم_نه...
آیناز از سردی کلامم ساکت شد
_اصلا جالب نیس که پدر و مادر از دست بدی...
اصلا جالب نیست پسر عموت قصد تجاوز بهتو بکنه....
اصلا جالب نیس از سن 10 سالگی مثل پسرا رفتار کنی..
درصورتی که دختری باید مثل بقیه
بین عروسکای رنگا وارنگ باشی
لباسای دخترونه بپوشی
واس پدرت ناز کنی
....
هیج جای زندگی من جالب نیس آیناز...
قطره اشکی از چشمم پایین چکید
romangram.com | @romangram_com