#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_97

گفتم_من دخترم. ..

آیناز بین راه متوقف شد

_من دخترم...هرچند میدونم الان همه اتفاقی امروز رو به پدرت و نیما گفتی..

ولی بذار از خودم دفاع کنم..نمیخوام به من به عنوان یه پسر هم*جنس*باز نگاه کنی

آیناز با دهن باز به سمتم چرخید_این مزخرفات چیه میگی...

به سمتش رفتم دستش گرفتم_مزخرف نیست..

من به هیچ کس نگفتم که دخترم

چون میترسیدم

ترس ازینکه مثل اهورا بشه...

اهورا وقتی فهمید دخترم نگاهش بهم عوض شد..

تا وقتی که توی جنگل اون کار کرد

آیناز اخمی کرد_چرا خودتو جای پسرا جا زدی؟؟؟

سرم پایین انداختم_بخاطر ترس از تنهایی ،ترس از امثال مردای مثل اهورا که ..ممکن بوود هر بلای سر یه دختربچه تنها بیارن..

برای پیدا کردن کار....

قکر کردی ده سال چجوری زندگی میکنم ...

اگه پدر تو میدونست من دخترم بهم کار میداد؟؟؟

با صدای ارومی گفتم_هرچند الانم به ماهان گفتی ...فردا باید دنبال..کار جدید باشم وازینجا....

آیناز بین حرفم پرید_ولی من چیزی به کسی نگفتم

سریع سرم بالا اوردم_نگفتی؟؟

ولی من خودم شنیدم که وقتی برگشتید توی حیاط داشتی واس ماهان تعریف میکردی...

آیناز اخمی کرد_اون قضیه درمورد نیلو بود ...

من اول میخواستم با تو صحبت کنم و بعد به پدر بگم....

چون نگاهت پاکه من خیلی راحت از روی نگاه ادم میتونم شخصیتشونو بشناسم...

romangram.com | @romangram_com