#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_100


نگاهم روی پارچه سفید دور بدنم افتاد...

شده بود جزیی از وجودم...

و تنها همراهی که کل این سال ها ازم محافظت میکرد..

پارچه رو باز کردم کنار انداختم

لباس خواب گشادی پوشیدم زیر پتو خزیدم..

روز خیلی پر دردسری بود...

آیناز خیلی راحت دختر بودن منو قبول کرد

کاش میشد

بقیه هم همینجوری بودن

ولی مطمءن بودم هرکسی با این موضوع کنار میومد

ماهان به راحتی ازش نمیگذشت.

نمیدونم چرا از روز اول دیدارمون چشم دیدن من رو نداشت...

همش به نحوی تحقیرم میکرد

دلم برای خانوادم تنگ شده بود

ولی از ترس دیدن دوباره مهرداد جرات رفتن به قبرستون رو نداشتم...

توهمین فکرا بودم که چشمام گرم شد و خوابم برد..

*****

صبح با صدای محکم کوبیده شدن در سریع روی تخت نشستم

به اطراف نگاه کردم

تا کمی شرایط توی ذهنم واضح بشه.موقعیتم درک کنم..

نگاهم به ساعت کوچک روی میز افتاد

ساعت 9 صبح بود


romangram.com | @romangram_com