#هانا_پسر_تقلبی_پارت_101
با صدای دوباره در سریع از تخت بیرون پریدم
با یه حرکت لباس کندم
تند تند پارچه سفید رو دور تنم پیچیدم
دوباره لباس خوابم رو تنم کردم...
به سمت در کلبه دویدم_بله....اومدم
به محض باز کردن در
ماهان دستم رو محکم گرفت دنبال خودش کشید
_هووی چه خبرته اوله صبحی..؟؟
بدون توجه به من به سمت عمارت میرفت
_باتوام .....مگه کر شدی.؟؟
_هی این دسته اینجوری میکشیش..
الوووو
هرچقد تقلا میکردم دستم از دستش بیرون بکشم
فایده ای نداشت
وارد عمارت شد به سمت اتاقش رفت
ترس توی دلم نشست...
رفتارش خیلی عجیب بود ...
بدون حرف وارد اتاق شد دستم کشید..
در پشت سرم محکم بهم کوبید
نگاهی به اتاق فووق بهم ریخته ماهان انداختم
رو تختی سفیدی که لکه ای خون روش خود نمایی میکرد...
با تعجب به لکه زل زده بودم که صدای ماهان بلند شد_به چه زل زدی... سریع تمام اتاق رو تمیز و مرتب میکنی ....
به سمتش چرخیدم اخمی کردم_اونوقت چرا؟؟؟
romangram.com | @romangram_com