#هانا_پسر_تقلبی_پارت_102
ماهان صورتش نزدیک تر اورد_چون من میگم...
عقب گرد کردم تا از اتاق خارج بشم_من باغبون اینجام نه خدمتکار شخصی شما...
ماهان سریع از پشت بغلم کرد
ضربان قلبم از گرمای تنش نا منظم شد_بهتره هرکاری میگم بکنی وگرنه بد میشه برات...
سریع خودم از آغوشش بیرون کشیدم_دفعه آخرت باشه منو بغل میکنی..خجالتم خووب چیزیه..
ماهان پوزخندی زد_چیه...نکنه میترسی مثل دخترا بهت تجاوز کنم؟؟
اخمی روی پیشونیم نشست زیر لب گفتم_از توهرکاری برمیاد....پسره قوزمیت
ماهان دستم گرفت_شنید چی گفتی..پس بهتره کاری ک میگم بکنی تا...هرکاری ازم سر نزنه ..هوم؟؟؟
به سمت در اتاق رفت_من میرم صبحونه بخورم تا وفتی برگشتم اینجا تمیز و مرتب باشه....
مکثی کرد
درضمن به لکه خون اشاره کرد_هیچ دوست ندارم ..درمورد این موضوع به کسی چیزی بگی ..فهمیدی؟؟؟
چپ چپ نگاهش کردم_گند کاری تو به من مربوط نیست...
پوزخندی زد_خووبه...
از اتاق خارج شد...
نگاهم دوباره سمت لکه خون کشیده شد
چهره ماهان به عنوان یه پسرهوس باز توذهنم پررنگ تر شد
نفرت توی دلم جا خوش کرد
شدیدا از ماهان متنفر شده بودم
اونو یه پسر هوس باز...پست و ...مغرور میدیدم....
هیچ چیزی براش جز خودش مهم نبود....
به سمت تخت رفتم رو تختی جمع کردم داخل حموم توی سبد لباس چرک ها انداختم
از توی کمد اتاق ملافه تمیزی برداشتم روی تخت پهن کردم
romangram.com | @romangram_com