#هانا_پسر_تقلبی_پارت_103
صدای در اتاق بعد صدای آیناز اومد_ماهان میگم.....
با دیدن من متعجب وسط اتاق خشکش زد_تو اینجا چیکار میکنی؟؟
نگاهش بین من و ملافه توی دستم در گردش بود..
بعد کشیده شد سمت درنیمه باز حموم که ملافه خونی از توی سبد معلوم بود
اخمی کرد
بهتر بود تا سو تفاهمی براش پیش نیومده همه چیز توضیح بدم
سریع گفتم
_به دستور داداشتون اومدم اتاقشون مرتب کنم
آیناز_وا....چرا تو . ؟؟؟؟مگ بقیه خدمه کجا بودن....
شونه هام به علامت ندونستن بالا بردم_دیوار کوتاه تر از من سراغ نداره....
آیناز مشکوک کمی اطراف اتاق رو نگاه کرد ...
بعد باشه ای گفت از اتاق خارج شد...
دیگه مونده بود بعد فهمیدن هویتم
بهم تهمت هرزه بودن بزنه...
هرچند ایناز اینجور دختری نبود
ولی هرکس دیگ منو تو این شرایط با ملافه خونی میدید معلوم نبود چ فکرا بکنه
منم بعد از مرتب کردن اتاق به سمت کلبه رفتم تا
به کارم برسم...
مشغول گل کاری اطراف باغچه بودم که باز صدای نحس ماهان بلند شد....
با صدای بلندی با تلفن صحبت میکرد و میخندید
تو دلم کلی بد و بیراه حوالش کردم....
همینجور که با موبایلش حرف میزد به سمت در حیاط رفت
در باز کرد
romangram.com | @romangram_com