#هانا_پسر_تقلبی_پارت_95
دلم میخواست زمان متوقف بشه و...
با صدای زنگ موبایلم از فکر خارج شدم
وای دیرم شد
سریع بعد برداشتن سوییچ از خونه بیرون زدم
ماشین ماهان داخل کوچه پیچید
بیخیال ماشین خودم شدم سریع سوار ماشین ماهان شدم
ماهان_به مهرداد گفتی ساعت چند بیاد؟؟
_اره ...اون از ما خوش قول تر بود حتما تا الان رسیده
بعد از ده مین سر قرار رسیدم
وارد کافی شاپ شدیم
که چشمم با مهرداد افتاد
هیچ تغییری نکرده بود مثل قدیم جذاب و خوشتیپ
همیشه بهش حسودیم میشد
چشمای سبزش هرکسی رو جذب خودش میکرد
با ماهان به سمتش رفتیم
مهرداد_به دوتا خل و چل ...خوبید.؟؟
پسر نمیدونی
از وقتی برگشتم ایران برای دیدن شما دوتا چقد لحظه شماری میکردم...
مهرداد بغل کردم چند ضربه به پشتش زدم_ بازم جای تعجب برگشتی . ...
گفتیم دیگ غرب زده شدی نمیای اینطرفا
مهرداد ازم جدا شد_یه کار نیمه تموم داشتم..اومدم تمومش کنم
********
هانا
romangram.com | @romangram_com