#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_227

چشمم به ماهان افتاد

با دست چپم جلوی بدنم رو گرفتم و با دست دیگه ام

سریع لباسم رو چنگ زدم از روی میز تا جلوی بدنم

بگیرم که

مچ هر دو دستم رو گرفت و بالای سرم نگه داشت

داشتم می مردم از خجالت

ماهان_من همه چیز رو میدونم...لازم نیست خودتو مخفی کنی....

_چیی...من....

ماهان دستشو جلوی صورتم گرفت_هیس...هیچی نگو....

نگاهش منو می ترسوند

انگشتشو روی گردنم کشید و از وسط سینه هام عبور داد و تا نافم برد...

دلم ریخت

موهای تنم از این حرکتش سیخ شد

روی صورتم خم شد

بدنش با بدنم برخورد کرد و گر گرفتم

ماهان_فقط میخوام بدونم واس چی تمام این مدت مارو گول زدی؟؟؟

دهن باز کردم حرفی بزنم که خودش رو بیشتر بهم فشرد

انگشت اشارش رو روی لبام گذاشت

_فقط اگه دروغ بگی همینجا کاری میکنم که...

ترسیده کمی خودمو عقب کشیدم

که درد زخمام بیشتر شد...

ماهان دستش پشت کمرم حلقه کرد...

کمی فشار داد منو به سمت خودش کشید..

romangram.com | @romangram_com