#هانا_پسر_تقلبی_پارت_228
از درد
اخی گفتم
ماهان _کجا فرار میکنی..؟؟
توکه همیشه توبغل من بودی حالا ازم میترسی...
از نزدیکی بیش از حدش گر گرفتم
همینجور که توی بغلش بودم
کنار گوشم زمزنه کرد
_گوش میدم...
_من ...
صدای در اتاق باعث شد حرفم نصفه بمونه ...
آیناز با سینی غذا وارد شد
که با دیدن من و ماهان تو اون حالت
با دهن باز
فقط نگاهمون میکرد....
ماهان ازم فاصله گرفت
رو به آیناز گفت
_سینی بذار برو بیرون
آیناز اخمی کرد_اگه داری ازش بازخواست میکنی ...پس منم باید باشم...
صدای اعتراض ماهان بلند شد_آیناز برو بیرون
آیناز بدون توجه به حرفش اومد کنار من نشست...
لباسم سمتم گرفت_بگیر بپوش..
نگاه تشکر امیزی بهش کردم و سریع لباسم پوشیدم
romangram.com | @romangram_com