#هانا_پسر_تقلبی_پارت_226
_پارچه سفید دور بدنم کو؟؟
آیناز_پرخون شده بود...شستمش انداختم خشک بشه...
_ولی من اینجوری
نمیتونم بمونم...یهو ماهان یا پدرت بیان داخل چی؟؟
ایناز_کسی نیس هردو رفتن بیرون...
راحت بخواب تا زخمات بهتر بشه..
من میرم
بگم برات غذا بیارم....
لبخندی زدم_مرسی..تو دوست خیلی خوبی هستی..
آیناز_توام همینطور..
لباس روی میز گذاشتم
و لخت روی تخت خوابیدم
حالا که کسی نبود پس میتونستم راحت باشم.....
دستام زیر سرم گذشتم و چشمام بستم
با صدای در
فکر کردم ایناز برگشته
_بیا تو ..در زدن نمیخواد دیگه....
صدای قدم های ایناز
که هرلحظه نزدیک تر میشد رو میشنیدم...
با پایین رفتن تخت...
چشمام باز کردم
که...
romangram.com | @romangram_com