#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_225

مطمءنن آیناز هم از دختر بودن هانی خبر داشت...

این نگاه آیناز....

نباید میذاشتم بفهمه از همه چی خبر دارم...

باید اول بفهمم چرا اینکارو کرده...

چرا همه ی ما رو گول زده؟

آیناز_ماهان؟؟؟

_هان؟؟

نه ..تلفنم زنگ زد اومدم بیرون صحبت کنم نشد زخماش ببندم...

بی زحمت خودت انجامش بده ..من باید برم..فعلا

*******هانا

سرم سنگین شده بود

با سوزش پهلوم

بیدار شدم

_آخ...

ایناز_بیدار شدی...حالت خوبه؟؟؟

پوزخندی زدم_آره صدقه سری داداشت

عالی هستم..

آیناز_شرمندم ...همش تقصیر من بود..

بلند شدم و روی تخت نشستم...

نگاهی به تن لختم انداختم_وای لباسم کو؟؟؟

آیناز_اروم باش...من بیرونش اوردم تا بتونم زخمات ببندم..

به سمت کمد رفت

و لباسی بیرون کشید_بیا اینو بپوش..

romangram.com | @romangram_com