#هانا_پسر_تقلبی_پارت_223
آیناز_خب من....
_برو ایناز ....
صدای ناله هانی باعث شد هول کنه
_باشه میرم میارم..
نگاهش بین دستای من و هانی در رفت و امد بود...
متعجب بهش گفتم_برو دیگه منتطر چس هستی؟؟؟
با لب و لوچه آویزون از اتاق خارج شد...
مشغول باز کردن دکمه های پیراهن هانی شدم...
دست هام میلرزید و دکمه ها باز نمی شدن
این قدر حواسم پرت بود که وقتی آخرین دکمه رو باز کردم تازه متوجه باند سفیدی که دور قفسه سینه اش بود شدم
یعنی بدنش قبلا زخمی شده ؟؟
دستی روی باند کشیدم
که با حس برامدگی زیر دستم
شکه شده دوباره روی باند دست کشیدم
دلم زیر و رو شد
این برامدگیا...
اینا.....
آب دهنم رو قورت دادم
چنگ انداختم به پیرهن و کامل از تنش درآوردمش
حتی صدای ناله اش از درد باعث نشد از کارم دست بکشم
باند رو از دور بدن هانی باز کردم
چیزی که میدیدم غیر قابل باور بود..
یعنی تمام این مدت هانی دختر بود و...
romangram.com | @romangram_com