#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_221

دیگه از درد زیاد کل بدنم بی حس شده بود

کم کم چشمام روی هم رفت......

*********ماهان

از شدت عصبانیت نفس نفس میزدم

وقتی مهرداد با خنده گفت

ماهان از ابله میترسه و

هانی سر همین اذیتش میکرده خون جلوی چشمام گرفت

مادر مهرداد _وا عاقا ماهان شما با این ابهتتون خجالت نمیکشید از چهار تا دونه قرمز میترسین؟؟؟؟

با حرفش همگی زدن زیر خنده....

انقد عصبانی بودم که هر لحظه امکان داشت

بلند بشم همشون به باد کتک بگیرم...

توی عمرم انقد کوچیک حقیر نشده بودم...

ترس من از بیماری ابله یه راز بود که جز خانواده خودم هیچکس نمیدونست

حالا هانی با حرفش

ابروی من رو جلوی جمع برد

با عصبانیت

به سمت کلبه رفتم..

باید جوری خودم خالی میکردم....

نفهمیدم چی شد

که به خودم اومدم دیدم

هانی جلوی پام روی زمین افتاده....

کمربند رو روی زمین انداختم

بدن لاغرش رو در آغوش کشیدم

romangram.com | @romangram_com