#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_218


باشه ای گفتم

لبخند مضحکی به مهرداد زدم_با اجازه...

سریع از جلوی چشمم فرار کردم...

حالا که مهرداد فهمیده بود آبله یه نقشه بوده

حتما میره به ماهان میگه...

وای خدای من...

به محض رسیدنم به آیناز سریع دستم گرفت دنبال خودش کشید

آیناز_وای چی میگفت مهرداد؟؟؟

اهی کشیدم_فهمید قضیه آبله ها الکی بوده....

آیناز سریع برگشت سمتم_دروووغ

سری تکون دادم_باور کن

با دست ضربه ای ب پیشونیم زد_خاک تو مخت خراب کردی همه ماجرا رو که....

_چیکار کنم اون خیلی زبل بود....

آیناز باز به سمت کلبه رفت

و دست منم پشت سرش میکشید_بیا بریم یه فکر دیگه بکنم برات

زیاد وقت نداریم

وارد کلبه شدیم

که آیناز خودش روی مبل ولو کرد_وای چقد زن عموت فیس فیسویه....

متعجب گفتم_چیه؟؟؟

صورتش جمع کرد_خیلی فیس و افاده میاد...

انگار از ک*و*ن فیل افتاده

از تشابهش لبخندی زدم_قبلا خیلی مهربون تر بود...


romangram.com | @romangram_com