#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_216


باشه ای گفتم به سمت پنجره رفتم

از بالکن به زمین نگاه کردم_آیناز احساس نمیکنی یه ذره زیادی بلنده؟؟؟

آیناز بین در اتاق ایستاده بود و کشیک میداد_راه دیگه ای نیست بدو ماهان داره میاد بالا..

_هووف خب بیاد اون ک ببینه من آبله دارم نزدیکم نمیشه

آیناز غرید_بدیش اینه داره با عموت میاد...

با شنیدن اسم عمو سریع

از لبه بالکن آویزون شدم

الان موقع مناسبی واس رو در رو شدن با عمو نبود...

بسم ا... گفتم پریدم پایین...

که پام پیچ خورد_آخ....

بلند شدم تا فرار کنم که رفتم تو بغل کسی و دستاش دور کمرم حلقه شد..

سرم بالا اوردم به چهره شخص مورد نظر نگاهی کردم

نگاهم توی چشمای سبزش قفل شد

دوباره آغوشش

دوباره گرمای تنش

و یاد اوری خاطرات گذشته من

********گذشته

مهرداد_انقد نچسب بهم گرمم میشه...

با صدای خمارش کنار گوشم گفت_منم از گرمای تنت گرم میشم..

وای هانا بدونس چقد واس لمس تنت تشنه هستم ..

اخمی کردم سعی میکردم دستاشو از دور کمر نحیفم باز کنم_ولم کن..این حرفا چیه میزنی ...دارم کم کم ازت میترسم..

مهرداد_نترس عشقم من فقط......


romangram.com | @romangram_com