#هانا_پسر_تقلبی_پارت_215
پشت سرش آیناز داخل شد
زن عمو_من لباسم رو کجا عوض کنم؟؟
آیناز هول کرد گفت_اء چیز ..اها همینجا من میرم بیرون ک شما راحت باشید...
از اتاق خارج شد
از زیر تخت فقط پا های زن عمو رو میدیم
ولی از تیپ و ظاهر و طرز راه رفتنش معلوم بود
تمام این چند سال تو ناز و نعمت زندگی کرده
حس انتقامی توی دلم با دیدن عمو و زن عمو روشن شده بود
..
نفرت توی تمام اعضای بدنم حس میکردم
من انتقام این چند سال رو میگرفتم
کاری میکردم عمو به پام بیافته و التماس کنه....
با خارج شدن زن عمو از اتاق
از زیر تخت بیرون اومدم
که در اتاق دوباره باز شد
...
سر جام خشک شده بودم..
فرصت قایم شدن رو نداشتم. .
و نگاهم فقط به در بود که ببینم کی وارد اتاق میشه
با ورود آیناز نفس آسوده ای کشیدم_توی
یه لحظه فکر کردم زن عموم برگشته...
آیناز _بدو هانی بیا از پنجره اتاق ماهان بپر پایین و برو تو کلبه....
تا ماهان نیومده تو اتاقش و تورو ببینه...
romangram.com | @romangram_com