#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_212


از مرور گذشته تلخم بیرون اومدم

آیناز دستم رو به شدت میکشید

به سمت طبقه بالا برد_بدو هانی بدو تا ندیدنت....

مسخ شده فقط دنبالش میرفتم

آیناز سریع وارد اتاقی شد

در پشت سرش بست

نفس عمیقی کشید_واس چی یه ساعت زل زدی به اونا..نمیگی ببیننت...

با نگاهی سرد فقط بهش زل زده بودم

آیناز تکونم داد_هانی ..چرا اینجوری شدی..هانی....

با صدای گرفته گفتم_خوبم...

صدای اقای همایونی از پایین اومد که آیناز رو صدا میزد_آیناز ...کجایی دخترم...

ایناز رو به من گفت_تواتاق ماهان بمون..

هیچکس اینجا نمیاد..

ماهانم بدونه تو اینجایی اصلا نمیاد

پس خیالت راحت. ..از اتاق خارج نشو باشه؟؟؟

سرم تکون دادم

آیناز بوسه ای روی لپم نشوند _زود میام پیشت

از اتاق بیرون زد....

گوشه تخت نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کردم

دوباره ذهنم به گذشته پر کشید

******گذشته

به سمت اتاق دویدم


romangram.com | @romangram_com