#هانا_پسر_تقلبی_پارت_211
چشمم به مرد مسنی خورد که همراه پدر ماهان و مهرداد و ماهان کنار در حیاط ایستاده بودند
با دیدن مرد
جریان خون توی رگام متوقف شد
نفسم توی سینم حبس
با صدای لرزونی گفتم_عمو...
نگاهم روی مردی که تمام زندگیمو به گند کشیده بود
خشک شد...
انقد گرم خوش و بش بودند که توجه ای به اطراف نداشتن..
زن عمو و عمو کنار اقای همایونی ایستاده بودند حرف میزدند
دلم لرزید..
از ترس..بود یا
از به یاد اوردن تمام خاطرات گذشته ام...
****گذشته
_عموو عمووو...این برگه رضایت نامه رو امضا میکنید..
فردا قراره با بچه های مدرسه ببرنمون اردو..
مدیرمون گفت بدید پدرتون امضا کنن..
عمو با خشم گفت_توکه پدر نداری..پس حق رفتن به این اردو رو هم نداری..برو توی اتاقت....
یه بچه بی پدر و مادر رو چه به این کارا...
تو باید الان کار کنی که خرج خودتو دربیاری
چقد من بدم تو بریزی توشکمت...
*******
قطره اشکی از چشمم پایین چکید
که با کشیده شدن دستم
romangram.com | @romangram_com