#‌هانا_پسر_تقلبی_پارت_208


خنده ای کرد_دل تو تنگ شده؟؟؟

به سمت در کلبه رفتم_اره دیگه...

بیا بریم..

با ایناز به سمت عمارت رفتیم

که نرسیده به عمارت چشمم به ماهان افتاد که کنار سگش نشسته بود بهش غذا میداد...

آیناز_خب برو

این تو اینم داداشم...

آب دهنم قورت دادم_درسته داداش تو از آبله میترسه ولی این سگه که نمیترسه...

آیناز بلند خندید_اره دقیقا...

خب میخوای چیکار کنی؟؟؟

_هیچی میرم تو اتاقش منتظر میشم تا بیاد...

ایناز باشه ای گفت

وارد عمارت شدیم

به سمت اتاق ماهان رفتیم

به محض ورودم به اتاق چشمم به کت خوشملی افتاد که ماهان نذاشت بخرمش

آهی کشیدم_میبینی ایناز این همون کت هست ک ماهان واس من نخرید و بجاش سر حرص من واس خودش خرید..

آیناز نگاهی به کت انداخت_تعجبه اخه ماهان هیچوقت تومهمونی اسپرت نمیپوشه...

_اینم از شانس منه میخواد بشه اینه دق من. ..

آیناز به سمت پنجره رفت _هانی.. ماهان داره میاد داخل

_جووون من میرم پشت در

توام برو قایم شو....

آیناز سریع پرید توحموم در بست


romangram.com | @romangram_com