#هانا_پسر_تقلبی_پارت_207
از روی مبل بلند شدم_ماهان..ماهان تویی داداش...
به سمتش رفتم.
الکی شروع کردم به خاروندن تنم_وای ..خیلی بدنم میخاره..
ماهان_جلو نیا..جلو نیا ..هانی...
بدون توجه قدم دیگه ای جلو گذاشتم که ماهان
پا به فرار گذاشت
مث جت از کلبه بیرون زد...
با آیناز نگاهی بهم انداختیم
زدیم زیر خنده
_وای عالی بود....
یهو فکری توی ذهنم جرقه زد
با چشمای که از شیطنت برق میزد
رو به آیناز گفتم_حالا که تا اینجاش اومدیم...بذار برم یکم دیگه ماهان اذیت کنم
دق و دلی کارای صبحش
سر خرید کردن و در بیارم..
آیناز تک خنده ای کرد_اووو نشد دیگه
نقطه ضعفش دستت اومده هی داداشم اذیت کنی..
_اذیت چیه؟
فقط میخوام یکم بخندیم...و دلم خنک بشه. ..
توکه میدونی داداشت چه عجوبه ایه..
صبح چه بلاهای سرم نیاورد سر یه خرید...اخرشم نذاشت به سلیقه خودم بخرم....
آیناز_باشه میخوای ..چیکار کنی؟؟؟
ریلکس گفتم_هیچی فقط دلم براش تنگ شده برم پیشش ..
romangram.com | @romangram_com