#هانا_پسر_تقلبی_پارت_206
کمی فکر کردم...
با خوشحالی دستام بهم کوبیدم_نمیذاره بیام مهمونی و کسی رو هم نمیذاره نزدیکم بیاد...
آیناز بشکنی زد_افرین...
پریدم ماچ گنده ای روی لپش نشوندم_تو معرکه ای دختر..
آیناز دستش روی لپش کشید_خب بابا خیسم کرده اه ..چندش...
لبخندی زدم
ایناز_بیا تا بقیه خال هارو هم روی بدنت بزنم که ..
تا فردا شب بتونی رااااحت باشی...
سریع دراز کشیدم و آیناز هم دست به کار شد...
صدای در کلبه باعث شد آیناز دست از کار بکشه
باخنده_تو بشین من در باز میکنم نا سلامتی
تومریضی...
به سمت در رفت
صدای ماهان از پشت در به گوشم خورد_یه ساعته با یه پسر تو یه کلبه تنهایی..خجالت نمیکشی..بدو بریم خونه..
با صدای بغض کرده ایناز خندم گرفت_از وقتی اومدین هانی حالش خوب نیست و تب داره...
ماهان _چی ؟؟اون که صبح حالش خوب بود..یرو کنار ببینم
سریع خودم روی مبل ولو کردم چشمام بستم شروع کردم به آه و ناله_آی ..گرمه...وای..حالم بده..
زیر چشمی حرکات ماهان رو زیر نظر داشتم
ماهان با دیدن من قدمی عقب گذاشت_سرخک گرفته؟؟؟
آیناز_اره طفلی....
ماهان ترسیده قدمی دیگه عقب رفت_چیزه ...من میرم..توام زود بیا
آیناز دستش گرفت_کجا طفلی حالش بد یه فکری باید براش بکنیم...
romangram.com | @romangram_com